درختان بلوط کوردستان"

 

 

غصه ام

یک قصه ی تکراری دارد

یک رمان عاشقانه

که شخصیت هایش

تلخی آواز های مالیخولیایی بوف کور را به دوش می کشند.

 

همیشه در پی بهانه ای برای شاد بودن می گردم

شبیه درختان بلوط کوردستان

که هر سال

در مسیر تفرج انسان فراموش کار

منتظر فصل باران اند

تا بغض آتش سینه شان

زیر خاکستر ها

خاموش شود.

 

گویی برای درختان بلوط کوردستان

ورق خوردن تقویم های کاغذی

دلهره آورترین زمزمه ی آفرینش است

کاغذهایی که از له شدن اندام هایشان

برگ ، برگ شده اند

برگ های سفیدی که در لاک گذشته ای سبز

کسل کننده اند...

 

این همه راز نهفته در کلاه دانه های بلوط

می نماید

میان این همهمه ی توهم

زمان اهمیتی ندارد

فقط گذرگاهش، پلی می سازد

و مخاطبش را می اندازد کنار یک برهوت

سرد و خشک...

 

من

همزاد درختان بلوط کوردستانم

میان برف های قندیل بسته ی روزگار

قد برافراشته ام

و با ظاهرِ سبز ِ بی حال

همیشه افسرده ام

و غباری از کوه های اجدادی بر رخسارم نشسته است...

 

کاش می توانستم

دست یک درخت بلوط غمگین را بگیرم

و قدم زنان تا بوکان بیایم

شهری که تاریخچه ی شب بیداری های من است...

و بعد از کمی بیداری ملایم

می رفتم از چشمه های جاری اش

فنجانی چای سبز برای همزادم پر می کردم...

همیشه از بوکان دل مست می شوم

مثل الکل، روی پنبه ی ذهنم می ریزد

و روان خسته ام را جلا

و دردم را بی حس می کند...

سکوت

سکوت

سکوت ...

 

ماه که از نو

زمزمه ی بودن سر می دهد

چهره ات را به خاطرم می آورد

و بدون لحظه ای درنگ

تا مهاباد می دوم

به همزادم تکیه می دهم

و منتظر می مانم

شب از غمش کم کند

و چهره ات کامل شود ...

می دانم انتظار بیهوده ای ست

اگر شب هم بی خیال شود

ابرها، لج باز تر از خیال من هستند ...

رویا

رویا

رویا ...

 

و تا تو

یک امر واقعی...

آری نوبت توست

که این بار مرا از خواب زمستانی بیرون آوری

شاید درخت انگوری در دلم بروید

و آنقدر مست

و آنقدر سرگردانم کند

که فقط دور تو بچرخم

شاید شیشه ی شیک شرابی شوم

و در خلوت مهمانی زادروزت

شبیه پارسال

که لب هایت سهم کیک من بود

در انتهای شب نشینی

وقتی خلیل* نجوا می کرد:

"بی تو غه ریبو ده رده داره م"

تنهای تنها

به افتخار حضورت

از بارانیِ بنفش بیرون آیم ...

 

من همزاد درختان بلوط کوردستانم

بوسه های تو

کلاه از سر بلوط هایم فرود می آورد...

آری،

این احترام همیشگی عشق است

 

 

شعر از مازیار نظر بیگی