149

به نام صلح....
به نام حدیث غم
بر الیاف شاخه‌ها
و آیین جوانه‌ها....
به نام آزادی....
به نام زلال اندیشه....
در رنگین کمان بشر
به نام آنانی که;
نمک فرسوده شان می‌کند
و نمک،
همان اشک هاشان است....
به نام رفیق....
به نام زنان بی‌وطن بر فلات بی‌نشان تبعید....
به نام مردان آونگ شده بر خاطرات گنگ زندان....
به نام یاران لاله گون در انعکاس رعشه و
بر احکام شوم وحشت....
به نام واژه;
واژگانی
که چونان اشکال و اعماق
بکر و پهناوراند
واژگانی که
در هیأت ستارگان
بر می‌خیزند …. قیام می‌کنند
و در امتداد متروک
و بیات شب
از خونین وسعت جاده‌های خصم
می‌گذرند و
وقت سحر: هنگامه‌ی نهال و نیاز
الفبای یک سرزمین را
بر فراز هر بام و کوچه و خیابان
می‌سرایند....
به نام اعتراض و اعتراف از جنس سکوت....
به نام خاموش سرشت برگی ناآشنا در حجم خشک اندود رودخانه....
به نام قامت رقصان قاصدک در خلوت آسمان....
به نام فصول....
و سراسر حیوانات
به نام لحظه‌ای مانا درخروش ترد یقین:
آن انتظار و انزوا…
آن پاکی محض و پژواک مقدس....
به نام عطر گل در هجوم باران....